nasime bahari
سلام دوستان
vaghti chizi takAmol miAbad hame chiz dar atrAfash niz takamol khAhad yAft
سلام دوستان
خيلي حر فهاست كه دوست دارم بگم اما قبل هر كلامي دوست دارم شمارو با دست چين هاي يك خانم كه من هرگز نديده ام اورا اما بسيار انسان و بزرگ يافتمش ، اشنا كنم. فردي كه واقعا او را با شعور و بزرگ دل ديده ام .اي كاش پروردگارم انساني همچون اورا در مسير زندگيم قرار دهد تا هميشه در كنارش و همراهش باشم و...البته من به رحتمي پروردگارم در حق من روا داشته و دارد ايمان دارم و مسير زندگي خود را بر اين اساس تعيين نموده ام....
اي هبل ؛ با تو سخنها دارم ، اي هبل ، اي خداي روزگاري از بشر ، آنروز که پيکر سنگي ات در خانه کعبه ايستاده بود و مردم تو را مومنانه مي پرستيدند ، تو خدا بودی ؛ خداي بشر ، آنکه به درگاهش عاشقانه دعا مي کردند و قرباني نثارش مي داشتند.
هبل ! چه اسم با عظمتي . اي خداي روزگاري از بشر ، من تو را محترم مي دارم که به گردن بشر حق بسيار داري. و بشر را روزگاري خدا بودي. آن روزگاران گذشت. کسي آمد محمد نام و تو را شکست.
اين شکست خدايان نبود ، من محمد را نيز گرامي مي دارم. و ابراهيم را که چون دلاوريِ شکستن خداي زمان خويش را داشت ، روزگار به او جايزه اي بزرگ داد. اين شکستنِ تو بود ، که معلوم ساخت تو بت بودي نه خدا.
و امروز تو يک خاطره اي ، نه خدا ، تو در هدايت بشر نقش به سزايي داشتي ؛ وظيفه خدايي. براي هدايت گوسفندان چوپاني بي سواد کافي است. ولي براي يک لشکر جنگاور کار آزموده ، سلحشوري نياز است. تو چوپان بشر بودي.
انسان تو را شکست ، چرا که خدايي بزرگتر از تو متصور شد و آنروز اسباب بازي کودکانه اي شده بودي ، بشر پا به سن مي گذاشت ، تو را کشت و روحت را به آسمانها فرستاد تا خدا در آسمان باشد. تو را شکستند و در درگاه باب السلام ، يکي از درهاي ورودي مسجد الحرام دفن کردند و گفتند هر که از اين در وارد خانه خدا شود ثوابي بيش برده که پاي بر روي هبل نهاده است. آري بشر پله کاني از هبل بنا مي کند تا به حقيقت برسد.
روزي پسر دهقان فانوسي روشن کرد و به پدر گفت: پدر اين آخرين فانوسي است که در اين خانه روشن مي کنيم ، پدر که انبوهي از تجربه بود و تمام عمر خويش را شبها با روشنايي فانوس سپري کرده بود سخت ناراحت شد، ولي نيانديشيد که چرا؟ فقط تاسف خورد که از اين پس بايد با تاريکي سازگار شوند. " تجربه عبارتست از حلقه بسته اي به نام فقط از اين راه مي توانيم." اين آخرين فانوس بود ولي نه به معني تاريکي ، آري در ولايت ما موتور برق ظهور کرده بود. و محمد نيز آخرين فانوس بود ولي نه به معني پايان هدايت. به اين دليل که بشر ديگر هبلي بنا نمي کرد. و در ولايت بشر انديشه ظهور کرد.
اي هبل چندي پيش به حج رفتم و از باب السلام وارد شدم . برگشتم و از باب السلام نيز خارج شدم . بدان که هرگاه لازم باشد از اين باب مي گذرم و بر هر هبلي پا مي نهم. آري من اين بار به حج مي روم. نه به زيارت خانه خدا ، به چيز ديگري به زيارت خدا مي روم ، نه به شرق نه به غرب مي روم بلکه به هر سمتي که از من دور باشد مي روم. و اين بار خودم را با خود نخواهم برد.
هبل ، من روزگاري چون تويي داشتم و جاهل تر از اعراب به دين پدرانم بودم. خداي من خانه داشت و براي رسيدن به او يا صحبت کردن با او بايد به جهتي مي رفتم که اين راه يعني: " رفتن" غلط بود بلکه بايد مي ماندم ، خداي من در هيچ سمت ديگري و حتي به اندازه گرداندن سري از من دور نيست.
کبيري مي گفت: " بنارس در شرق است و مکه در غرب ، اما دل خويش را بجوي که راما و الله هر دو آنجايند." من تنم را به خاک مي ماليدم که باور کنم گنهکارترم ، و خداي من سالها ذليل بودن ، گنهکار بودن و پست بودن را تلقين مي کرد. در مکتب من همه مي انديشيدند که نباشند ، که کوچک باشند براي قرب الهي. ولي اين غلط بود .« انديشيدن به نبودن ، نه !! نيانديشيدن به بودن ، اين صحيح است» . ذات انديشيدن به من غلط بود.
ديگر نه به گناه فکر مي کنم ، نه به خاطرات شيرينم و نه به همه آنچه ساخته ام يا خراب کرده ام . وقتي به گذشته فکر مي کني ، افسوس مي خوري و افسوس خوردن يعني در قيد مجاز بودن ، حقيقت که افسوس خوردن ندارد ، حقيقت خودِ نشاط است. پس تو افسوس مجازي را مي خوري که وجود ندارد ، چيزي که اسمش را گذاشته اي من. وقتي به آينده فکر مي کني نگراني ، نگرانی هم مثل افسوس خوردن در مورد حقيقت معني ندارد. حقيقت عين آرامش است ، عين اميد. پس تو در قيد مجازي ، چيزي که وجود ندارد و تو اسمش را گذاشته اي من ، ولي وقتي در حال هستي و جاري مي شوي تنها کاري که مي کني بودن است. و بودن خاصيت حقيقت است. من از حقيقت در عجبم ولي اين حقيقت نيست که عجيب است. عجب در ذات من است. شگرف نيست که من چيستم که نيستم.
هبل ، بشريت رشد کرد و بزرگ شد و تو ديگر برايش کوچک بودي ، تا بويي که در ذهن بشر لق مي زد و روزگار خدايي ديگر به بشر هديه داد و سالها بود که خداي من همچو تو ويژگي داشت ، خداي من همچو من که دست دارم قدرت داشت ، و همچنان که من اراده دارم ويژگي هاي زيادي داشت. و هرگز واحد نبود ، اگر هم بود وحدانيت ويژگي اش بود. خداي من بود با تمام صفاتش. هرگز فرصت نکرد خدا باشد او فقط يک سري صفات بود. و من به سوي کثرت مي دويدم. چون سگان به اميد صفاتش او را بنده بودم. از بيم جهنمش و اميد بهشتش. يا بيم به بهشت نرفتن يا اميد از جهنم گريختن. من در يک تبادل و معامله زندگي بودم. درباره چيزي که صاحبش نبودم.
خداي من از من کوتاه قدتر بودم. او هم قد يکي از اعضاء وجودم بود. هم قد انديشه ام. و از داشتن چنين خدايي به خود مي باليدم. چرا که فکر مي کردم آدم خيلي خوبي هستم که چنين خدايي دارم غافل از اينکه نه آدمي وجود دارد نه بُتي.
ما هميشه احساس خطر کرده ايم و براي پناه دادن به خودمان دِژي از انديشه بنا کرده ايم تا ما را در خود حفظ کند. حال آنکه تنها بخش آسيب پذير ما همين انديشه است. دژي که جز وَبال چيز ديگري نيست. خطرات از جنس ذات ما نيستند ، از جنس انديشه اند و تنها با آن برخورد مي کنند . اگر اين دژ را بنا نمي کرديم خطرات از ما مي گذشتند.
و اين گونه من دست ذهن خود را از هر خداي مجازي شستم. بشر روي زمين زندگي مي کرد و هَر از چند گاهي جنگي روي زمين در مي گرفت. هر يک از طرفين عاجزانه و از صميم قلب از درگاه خداي خود براي ظفر در جنگ ياري مي طلبيد. و خداي من هيچ دخالتي در جنگهاي بشري نکرد. خداي من از آن بالا لبخندی از سر دلسوزی برای بندگانش به لب داشت و به حماقتشان می خنديد ، که بعد ها از آن بالا هم به زير کشيده شد . او را پله ای ديگر در پلکان هبلی راه حقيقتم کردم . خداي من اين يا آن نيست بلکه خدا است . «جنگ مشق بشريت است» و کمک بشر در راه رسيدن به حقيقت همين جنگ است نه پيروزي در آن.
ما برگهاي زرد و زيباي پاييزي را به زور رنگ سبز مي زنيم، و تو اي انسان چون گمان بردي که خدايي داري که او را شناخته اي کافر شده اي چرا که خداي تو در ذهن تو جاي گرفته است و حال آنکه حقيقت در چيزي نمي گنجد.
هبلها گفته بودند: به من نيانديشيد چون کافر مي شويد. اين تابو ها شکستند و بشر هيچگاه از شکستن بت ضرر نکرد ، روزگار خدايي بزرگتر به بشر هديه داد هر بار که بتي شکست. ابراهيم يک شورشي بود و به همين صفت به او عشق مي ورزم.
بشر هيچگاه شمشير نکشيد مگر براي دفاع از چيزي که قوي تر از خود بشر بود. واي چه بازي کودکانه اي. آنها که مزدور بودند براي اربابان خود جنگيدند و آنها که مومن بودند براي خداي خود که مي انديشيدند از آنها قوي تر است، خداي انديشيدني هيچ نيست. آنها هم که براي وطن جنگيدند اجتماعشان را قوي مي دانستند. قضاوت کن آيا احمقانه نيست براي دفاع از قوي تر از خود بجنگي؟ در اين ميان تنها عده کمي براي حقيقت جنگيدند نه براي حقيقت ، براي رسيدن به آن.
انديشه به ما اجازه نداد از وزوز مگسي لذت ببريم هر چند زيبا باشد چون با قالبها و قانونها جور در نمي آمد. اين همان حصار تجربه بود و بشر درمانده شد. چون خدا را نيابي خود را خدا يابي و چون خود را جويي خدا را نيابي.
خداي من محترم تر از آنست که خالق باشد. خداي من قبلاٌ بچه بود هم سن يک قانون ، خداي من خوب نبود فقط آن چيزي بود که من فکر مي کردم خوبست . تخيلي از مجموعه خواهشهايم بود. دواي اين همه درد مجازي مزه حقيقت است.
بشر هر روز مي مرد ، بشر بود در حريق عشق خسي يا غريق چشم کسي. گمان مي برم که هبل مخفف دو کلمه هوبل است. هو به معني او يعني همان خداست و بل يعني بلکه ، که شرطي دارد اين خدا بودن. او همان خداست بل به اندازه وسعت ذهن تو. و خدايي که بگنجد خدا نيست.
و من به انتظار حقيقت همچنان خموشي مي ورزم.
قفس را به پرواز در خواهم آورد
شعر من اينجاست ، جاری در نفسم
نه در خشت خشت کلام که روی هم چيده باشم
من نه به دنبال نامم
ولی خويش را در تعقيب نامها می بينم
مالم را ببريد ، عمرم را و آبرويم را ، ولی خدايم را به دست هيچ کس نمی سپارم حتی اگر قديس باشد . حتی اگر دانا باشد . و اجازه نخواهم داد هيچ کس ديگری آن را برايم تعريف کند . زيرا که خودم تصميم ندارم به توهين تعريف ساحتش را بيالايم . از دريا به ظرف خويش قناعت نخواهم کرد . شايد به جای قناعت به ظرف ، اعتماد کنم به بيکران دريا و بسپارم قديس و دانا و جان را به او .
از خود بيرون می شوم و همه وجودم پشت سر گذارده می شود به جستجوی او و فقط چشم می ماند از کل وجودم . کل وجودم چشم می شود تا او را جستجو کنم . در اين آخرين اشتباه ندای او مرا بيدار می کند که چشم را نيز ببند که منم بينا . منم که نور يکتای روشنگرم .
تو که چشمت را تنگ می کنی تا خدا را باريک بينانهتر کشف کنی ! خدا از چشم تنگ نظرت باريک خواهد گذشت . من خدا را آنجا جستجو می کنم که دامنش آلوده شدنی نيست .
__________________________________________________
vaghti chizi takAmol miAbad hame chiz dar atrAfash niz takamol khAhad yAft
سلام دوستان
خيلي حر فهاست كه دوست دارم بگم اما قبل هر كلامي دوست دارم شمارو با دست چين هاي يك خانم كه من هرگز نديده ام اورا اما بسيار انسان و بزرگ يافتمش ، اشنا كنم. فردي كه واقعا او را با شعور و بزرگ دل ديده ام .اي كاش پروردگارم انساني همچون اورا در مسير زندگيم قرار دهد تا هميشه در كنارش و همراهش باشم و...البته من به رحتمي پروردگارم در حق من روا داشته و دارد ايمان دارم و مسير زندگي خود را بر اين اساس تعيين نموده ام....
اي هبل ؛ با تو سخنها دارم ، اي هبل ، اي خداي روزگاري از بشر ، آنروز که پيکر سنگي ات در خانه کعبه ايستاده بود و مردم تو را مومنانه مي پرستيدند ، تو خدا بودی ؛ خداي بشر ، آنکه به درگاهش عاشقانه دعا مي کردند و قرباني نثارش مي داشتند.
هبل ! چه اسم با عظمتي . اي خداي روزگاري از بشر ، من تو را محترم مي دارم که به گردن بشر حق بسيار داري. و بشر را روزگاري خدا بودي. آن روزگاران گذشت. کسي آمد محمد نام و تو را شکست.
اين شکست خدايان نبود ، من محمد را نيز گرامي مي دارم. و ابراهيم را که چون دلاوريِ شکستن خداي زمان خويش را داشت ، روزگار به او جايزه اي بزرگ داد. اين شکستنِ تو بود ، که معلوم ساخت تو بت بودي نه خدا.
و امروز تو يک خاطره اي ، نه خدا ، تو در هدايت بشر نقش به سزايي داشتي ؛ وظيفه خدايي. براي هدايت گوسفندان چوپاني بي سواد کافي است. ولي براي يک لشکر جنگاور کار آزموده ، سلحشوري نياز است. تو چوپان بشر بودي.
انسان تو را شکست ، چرا که خدايي بزرگتر از تو متصور شد و آنروز اسباب بازي کودکانه اي شده بودي ، بشر پا به سن مي گذاشت ، تو را کشت و روحت را به آسمانها فرستاد تا خدا در آسمان باشد. تو را شکستند و در درگاه باب السلام ، يکي از درهاي ورودي مسجد الحرام دفن کردند و گفتند هر که از اين در وارد خانه خدا شود ثوابي بيش برده که پاي بر روي هبل نهاده است. آري بشر پله کاني از هبل بنا مي کند تا به حقيقت برسد.
روزي پسر دهقان فانوسي روشن کرد و به پدر گفت: پدر اين آخرين فانوسي است که در اين خانه روشن مي کنيم ، پدر که انبوهي از تجربه بود و تمام عمر خويش را شبها با روشنايي فانوس سپري کرده بود سخت ناراحت شد، ولي نيانديشيد که چرا؟ فقط تاسف خورد که از اين پس بايد با تاريکي سازگار شوند. " تجربه عبارتست از حلقه بسته اي به نام فقط از اين راه مي توانيم." اين آخرين فانوس بود ولي نه به معني تاريکي ، آري در ولايت ما موتور برق ظهور کرده بود. و محمد نيز آخرين فانوس بود ولي نه به معني پايان هدايت. به اين دليل که بشر ديگر هبلي بنا نمي کرد. و در ولايت بشر انديشه ظهور کرد.
اي هبل چندي پيش به حج رفتم و از باب السلام وارد شدم . برگشتم و از باب السلام نيز خارج شدم . بدان که هرگاه لازم باشد از اين باب مي گذرم و بر هر هبلي پا مي نهم. آري من اين بار به حج مي روم. نه به زيارت خانه خدا ، به چيز ديگري به زيارت خدا مي روم ، نه به شرق نه به غرب مي روم بلکه به هر سمتي که از من دور باشد مي روم. و اين بار خودم را با خود نخواهم برد.
هبل ، من روزگاري چون تويي داشتم و جاهل تر از اعراب به دين پدرانم بودم. خداي من خانه داشت و براي رسيدن به او يا صحبت کردن با او بايد به جهتي مي رفتم که اين راه يعني: " رفتن" غلط بود بلکه بايد مي ماندم ، خداي من در هيچ سمت ديگري و حتي به اندازه گرداندن سري از من دور نيست.
کبيري مي گفت: " بنارس در شرق است و مکه در غرب ، اما دل خويش را بجوي که راما و الله هر دو آنجايند." من تنم را به خاک مي ماليدم که باور کنم گنهکارترم ، و خداي من سالها ذليل بودن ، گنهکار بودن و پست بودن را تلقين مي کرد. در مکتب من همه مي انديشيدند که نباشند ، که کوچک باشند براي قرب الهي. ولي اين غلط بود .« انديشيدن به نبودن ، نه !! نيانديشيدن به بودن ، اين صحيح است» . ذات انديشيدن به من غلط بود.
ديگر نه به گناه فکر مي کنم ، نه به خاطرات شيرينم و نه به همه آنچه ساخته ام يا خراب کرده ام . وقتي به گذشته فکر مي کني ، افسوس مي خوري و افسوس خوردن يعني در قيد مجاز بودن ، حقيقت که افسوس خوردن ندارد ، حقيقت خودِ نشاط است. پس تو افسوس مجازي را مي خوري که وجود ندارد ، چيزي که اسمش را گذاشته اي من. وقتي به آينده فکر مي کني نگراني ، نگرانی هم مثل افسوس خوردن در مورد حقيقت معني ندارد. حقيقت عين آرامش است ، عين اميد. پس تو در قيد مجازي ، چيزي که وجود ندارد و تو اسمش را گذاشته اي من ، ولي وقتي در حال هستي و جاري مي شوي تنها کاري که مي کني بودن است. و بودن خاصيت حقيقت است. من از حقيقت در عجبم ولي اين حقيقت نيست که عجيب است. عجب در ذات من است. شگرف نيست که من چيستم که نيستم.
هبل ، بشريت رشد کرد و بزرگ شد و تو ديگر برايش کوچک بودي ، تا بويي که در ذهن بشر لق مي زد و روزگار خدايي ديگر به بشر هديه داد و سالها بود که خداي من همچو تو ويژگي داشت ، خداي من همچو من که دست دارم قدرت داشت ، و همچنان که من اراده دارم ويژگي هاي زيادي داشت. و هرگز واحد نبود ، اگر هم بود وحدانيت ويژگي اش بود. خداي من بود با تمام صفاتش. هرگز فرصت نکرد خدا باشد او فقط يک سري صفات بود. و من به سوي کثرت مي دويدم. چون سگان به اميد صفاتش او را بنده بودم. از بيم جهنمش و اميد بهشتش. يا بيم به بهشت نرفتن يا اميد از جهنم گريختن. من در يک تبادل و معامله زندگي بودم. درباره چيزي که صاحبش نبودم.
خداي من از من کوتاه قدتر بودم. او هم قد يکي از اعضاء وجودم بود. هم قد انديشه ام. و از داشتن چنين خدايي به خود مي باليدم. چرا که فکر مي کردم آدم خيلي خوبي هستم که چنين خدايي دارم غافل از اينکه نه آدمي وجود دارد نه بُتي.
ما هميشه احساس خطر کرده ايم و براي پناه دادن به خودمان دِژي از انديشه بنا کرده ايم تا ما را در خود حفظ کند. حال آنکه تنها بخش آسيب پذير ما همين انديشه است. دژي که جز وَبال چيز ديگري نيست. خطرات از جنس ذات ما نيستند ، از جنس انديشه اند و تنها با آن برخورد مي کنند . اگر اين دژ را بنا نمي کرديم خطرات از ما مي گذشتند.
و اين گونه من دست ذهن خود را از هر خداي مجازي شستم. بشر روي زمين زندگي مي کرد و هَر از چند گاهي جنگي روي زمين در مي گرفت. هر يک از طرفين عاجزانه و از صميم قلب از درگاه خداي خود براي ظفر در جنگ ياري مي طلبيد. و خداي من هيچ دخالتي در جنگهاي بشري نکرد. خداي من از آن بالا لبخندی از سر دلسوزی برای بندگانش به لب داشت و به حماقتشان می خنديد ، که بعد ها از آن بالا هم به زير کشيده شد . او را پله ای ديگر در پلکان هبلی راه حقيقتم کردم . خداي من اين يا آن نيست بلکه خدا است . «جنگ مشق بشريت است» و کمک بشر در راه رسيدن به حقيقت همين جنگ است نه پيروزي در آن.
ما برگهاي زرد و زيباي پاييزي را به زور رنگ سبز مي زنيم، و تو اي انسان چون گمان بردي که خدايي داري که او را شناخته اي کافر شده اي چرا که خداي تو در ذهن تو جاي گرفته است و حال آنکه حقيقت در چيزي نمي گنجد.
هبلها گفته بودند: به من نيانديشيد چون کافر مي شويد. اين تابو ها شکستند و بشر هيچگاه از شکستن بت ضرر نکرد ، روزگار خدايي بزرگتر به بشر هديه داد هر بار که بتي شکست. ابراهيم يک شورشي بود و به همين صفت به او عشق مي ورزم.
بشر هيچگاه شمشير نکشيد مگر براي دفاع از چيزي که قوي تر از خود بشر بود. واي چه بازي کودکانه اي. آنها که مزدور بودند براي اربابان خود جنگيدند و آنها که مومن بودند براي خداي خود که مي انديشيدند از آنها قوي تر است، خداي انديشيدني هيچ نيست. آنها هم که براي وطن جنگيدند اجتماعشان را قوي مي دانستند. قضاوت کن آيا احمقانه نيست براي دفاع از قوي تر از خود بجنگي؟ در اين ميان تنها عده کمي براي حقيقت جنگيدند نه براي حقيقت ، براي رسيدن به آن.
انديشه به ما اجازه نداد از وزوز مگسي لذت ببريم هر چند زيبا باشد چون با قالبها و قانونها جور در نمي آمد. اين همان حصار تجربه بود و بشر درمانده شد. چون خدا را نيابي خود را خدا يابي و چون خود را جويي خدا را نيابي.
خداي من محترم تر از آنست که خالق باشد. خداي من قبلاٌ بچه بود هم سن يک قانون ، خداي من خوب نبود فقط آن چيزي بود که من فکر مي کردم خوبست . تخيلي از مجموعه خواهشهايم بود. دواي اين همه درد مجازي مزه حقيقت است.
بشر هر روز مي مرد ، بشر بود در حريق عشق خسي يا غريق چشم کسي. گمان مي برم که هبل مخفف دو کلمه هوبل است. هو به معني او يعني همان خداست و بل يعني بلکه ، که شرطي دارد اين خدا بودن. او همان خداست بل به اندازه وسعت ذهن تو. و خدايي که بگنجد خدا نيست.
و من به انتظار حقيقت همچنان خموشي مي ورزم.
قفس را به پرواز در خواهم آورد
شعر من اينجاست ، جاری در نفسم
نه در خشت خشت کلام که روی هم چيده باشم
من نه به دنبال نامم
ولی خويش را در تعقيب نامها می بينم
مالم را ببريد ، عمرم را و آبرويم را ، ولی خدايم را به دست هيچ کس نمی سپارم حتی اگر قديس باشد . حتی اگر دانا باشد . و اجازه نخواهم داد هيچ کس ديگری آن را برايم تعريف کند . زيرا که خودم تصميم ندارم به توهين تعريف ساحتش را بيالايم . از دريا به ظرف خويش قناعت نخواهم کرد . شايد به جای قناعت به ظرف ، اعتماد کنم به بيکران دريا و بسپارم قديس و دانا و جان را به او .
از خود بيرون می شوم و همه وجودم پشت سر گذارده می شود به جستجوی او و فقط چشم می ماند از کل وجودم . کل وجودم چشم می شود تا او را جستجو کنم . در اين آخرين اشتباه ندای او مرا بيدار می کند که چشم را نيز ببند که منم بينا . منم که نور يکتای روشنگرم .
تو که چشمت را تنگ می کنی تا خدا را باريک بينانهتر کشف کنی ! خدا از چشم تنگ نظرت باريک خواهد گذشت . من خدا را آنجا جستجو می کنم که دامنش آلوده شدنی نيست .
__________________________________________________

1 Comments:
ba salam
rooie sar dar ya titre weblogetoon 2 beit az shere tasbih neveshte shode . dar yeki az neveshte ha ham in sher ro kamel avordid o khastid ke agar kasi be digar ashare Naghmeh Rezaie dastresi dare behetoon etela bede .
( aval be khatere salighe khoobetoon behetoon tabrik migam) va bad baid begam ke shere Tasbih az ketabe Faryad hast (entesharate Naghmeh zendegi) , va ketabe badie faryad ham namesh " Rahaee" hast.
chon kasi be in etelaat dastresi nadasht , khode shaer modakheleh kard !
Movafagh Bashid
Naghmeh Rezaie
Post a Comment
لينك به اين نوشته:
Create a Link
<< خانه