1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 -1min-1min-1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60-2 min-2min

سلام ودرود بر شما+به وبلاگ كدوم راه خوش آمديد-اگه نظر بدين ممنون ميشم                                                 سلام ودرود بر شما+به وبلاگ كدوم راه خوش آمديد-اگه نظر بدين ممنون ميشم

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 -1min-1min-1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60-2 min-2min

Monday, January 09, 2006

ادرس جديد

با سلام و معذرت به آدرس جديد مراجعه كنيد.
ممنونم.
كدوم راه؟

Wednesday, January 04, 2006

عنوان نداره!!!


نميدونم چند بار براي شما اتفاق افتاده كه قصد كنين آدمي رو شاد كنيد و هر انچه كه شما از دستتون بر مياد براش انجام بدين اما اوضاع از كنترل شما خارج بشه و از هدفي كه دارين دور بشين.
مي دونيد همواره در فضاي اطرافه ما تمامه اونچه كه فكر مي كنيم نياز ماست وجود داره اما اين بستگي به ظرفيت و ميزان امادگي ما براي پذيرش دارد.
ميگن ادما اونطوري كه فكر مي كنن هستن و شناخت من از شما فقط شامل افكارتون ميشه . وابستگي در اين ميان هست و وجود داره بابت همين نحوه فكر ها به ويژه جنبه مثبت اونا ميشه كه از طرفين مطرح ميشه.
حال ممكنه كه اين جذابيت و وابستگي رو ادم به خارج از انچه كه مطرح شده ببره و به طور نا خود آگاه به ساير جنبه ها تعميم بده اون موقع هست كه اين وابستگي و ارتباط ممكنه كه پيچيده بشه و حساسيت هارو افزايش بده .
تمامه حرفهام به اين خاطره كه من و شما در اين فضا چقدر حق داريم از احساسمون بگيم احساساتي كه وقتي شما اونو براي طرف مقابلت مي گي اونو مجبور به عكس العمل مي كنه مثلا من از برخي شخصيت هاي كه حتي نمي دونم پسر يا دختر خيلي خوشم مياد و برام جذابه.!!!.
حالا من بايد اين جذابيت رو و دوست داشتن رو بگم ؟؟؟
اگه بگم يه جوره نگم يه جور
موندم چي كار كنم؟؟؟!!!
راهنماييم كنيد.


نميدونم چند بار براي شما اتفاق افتاده كه قصد كنين آدمي رو شاد كنيد و هر انچه كه شما از دستتون بر مياد براش انجام بدين اما اوضاع از كنترل شما خارج بشه و از هدفي كه دارين دور بشين.
مي دونيد همواره در فضاي اطرافه ما تمامه اونچه كه فكر مي كنيم نياز ماست وجود داره اما اين بستگي به ظرفيت و ميزان امادگي ما براي پذيرش دارد.
ميگن ادما اونطوري كه فكر مي كنن هستن و شناخت من از شما فقط شامل افكارتون ميشه . وابستگي در اين ميان هست و وجود داره بابت همين نحوه فكر ها به ويژه جنبه مثبت اونا ميشه كه از طرفين مطرح ميشه.
حال ممكنه كه اين جذابيت و وابستگي رو ادم به خارج از انچه كه مطرح شده ببره و به طور نا خود آگاه به ساير جنبه ها تعميم بده اون موقع هست كه اين وابستگي و ارتباط ممكنه كه پيچيده بشه و حساسيت هارو افزايش بده .
تمامه حرفهام به اين خاطره كه من و شما در اين فضا چقدر حق داريم از احساسمون بگيم احساساتي كه وقتي شما اونو براي طرف مقابلت مي گي اونو مجبور به عكس العمل مي كنه مثلا من از برخي شخصيت هاي كه حتي نمي دونم پسر يا دختر خيلي خوشم مياد و برام جذابه.!!!.
حالا من بايد اين جذابيت رو و دوست داشتن رو بگم ؟؟؟
اگه بگم يه جوره نگم يه جور
موندم چي كار كنم؟؟؟!!!
راهنماييم كنيد.

Saturday, December 24, 2005

nasime bahari

سلام دوستان
vaghti chizi takAmol miAbad hame chiz dar atrAfash niz takamol khAhad yAft

سلام دوستان
خيلي حر فهاست كه دوست دارم بگم اما قبل هر كلامي دوست دارم شمارو با دست چين هاي يك خانم كه من هرگز نديده ام اورا اما بسيار انسان و بزرگ يافتمش ، اشنا كنم. فردي كه واقعا او را با شعور و بزرگ دل ديده ام .اي كاش پروردگارم انساني همچون اورا در مسير زندگيم قرار دهد تا هميشه در كنارش و همراهش باشم و...البته من به رحتمي پروردگارم در حق من روا داشته و دارد ايمان دارم و مسير زندگي خود را بر اين اساس تعيين نموده ام....

اي هبل ؛ با تو سخنها دارم ، اي هبل ، اي خداي روزگاري از بشر ، آنروز که پيکر سنگي ات در خانه کعبه ايستاده بود و مردم تو را مومنانه مي پرستيدند ، تو خدا بودی ؛ خداي بشر ، آنکه به درگاهش عاشقانه دعا مي کردند و قرباني نثارش مي داشتند.
هبل ! چه اسم با عظمتي . اي خداي روزگاري از بشر ، من تو را محترم مي دارم که به گردن بشر حق بسيار داري. و بشر را روزگاري خدا بودي. آن روزگاران گذشت. کسي آمد محمد نام و تو را شکست.
اين شکست خدايان نبود ، من محمد را نيز گرامي مي دارم. و ابراهيم را که چون دلاوريِ شکستن خداي زمان خويش را داشت ، روزگار به او جايزه اي بزرگ داد. اين شکستنِ تو بود ، که معلوم ساخت تو بت بودي نه خدا.
و امروز تو يک خاطره اي ، نه خدا ، تو در هدايت بشر نقش به سزايي داشتي ؛ وظيفه خدايي. براي هدايت گوسفندان چوپاني بي سواد کافي است. ولي براي يک لشکر جنگاور کار آزموده ، سلحشوري نياز است. تو چوپان بشر بودي.
انسان تو را شکست ، چرا که خدايي بزرگتر از تو متصور شد و آنروز اسباب بازي کودکانه اي شده بودي ، بشر پا به سن مي گذاشت ، تو را کشت و روحت را به آسمانها فرستاد تا خدا در آسمان باشد. تو را شکستند و در درگاه باب السلام ، يکي از درهاي ورودي مسجد الحرام دفن کردند و گفتند هر که از اين در وارد خانه خدا شود ثوابي بيش برده که پاي بر روي هبل نهاده است. آري بشر پله کاني از هبل بنا مي کند تا به حقيقت برسد.
روزي پسر دهقان فانوسي روشن کرد و به پدر گفت: پدر اين آخرين فانوسي است که در اين خانه روشن مي کنيم ، پدر که انبوهي از تجربه بود و تمام عمر خويش را شبها با روشنايي فانوس سپري کرده بود سخت ناراحت شد، ولي نيانديشيد که چرا؟ فقط تاسف خورد که از اين پس بايد با تاريکي سازگار شوند. " تجربه عبارتست از حلقه بسته اي به نام فقط از اين راه مي توانيم." اين آخرين فانوس بود ولي نه به معني تاريکي ، آري در ولايت ما موتور برق ظهور کرده بود. و محمد نيز آخرين فانوس بود ولي نه به معني پايان هدايت. به اين دليل که بشر ديگر هبلي بنا نمي کرد. و در ولايت بشر انديشه ظهور کرد.
اي هبل چندي پيش به حج رفتم و از باب السلام وارد شدم . برگشتم و از باب السلام نيز خارج شدم . بدان که هرگاه لازم باشد از اين باب مي گذرم و بر هر هبلي پا مي نهم. آري من اين بار به حج مي روم. نه به زيارت خانه خدا ، به چيز ديگري به زيارت خدا مي روم ، نه به شرق نه به غرب مي روم بلکه به هر سمتي که از من دور باشد مي روم. و اين بار خودم را با خود نخواهم برد.
هبل ، من روزگاري چون تويي داشتم و جاهل تر از اعراب به دين پدرانم بودم. خداي من خانه داشت و براي رسيدن به او يا صحبت کردن با او بايد به جهتي مي رفتم که اين راه يعني: " رفتن" غلط بود بلکه بايد مي ماندم ، خداي من در هيچ سمت ديگري و حتي به اندازه گرداندن سري از من دور نيست.
کبيري مي گفت: " بنارس در شرق است و مکه در غرب ، اما دل خويش را بجوي که راما و الله هر دو آنجايند." من تنم را به خاک مي ماليدم که باور کنم گنهکارترم ، و خداي من سالها ذليل بودن ، گنهکار بودن و پست بودن را تلقين مي کرد. در مکتب من همه مي انديشيدند که نباشند ، که کوچک باشند براي قرب الهي. ولي اين غلط بود .« انديشيدن به نبودن ، نه !! نيانديشيدن به بودن ، اين صحيح است» . ذات انديشيدن به من غلط بود.
ديگر نه به گناه فکر مي کنم ، نه به خاطرات شيرينم و نه به همه آنچه ساخته ام يا خراب کرده ام . وقتي به گذشته فکر مي کني ، افسوس مي خوري و افسوس خوردن يعني در قيد مجاز بودن ، حقيقت که افسوس خوردن ندارد ، حقيقت خودِ نشاط است. پس تو افسوس مجازي را مي خوري که وجود ندارد ، چيزي که اسمش را گذاشته اي من. وقتي به آينده فکر مي کني نگراني ، نگرانی هم مثل افسوس خوردن در مورد حقيقت معني ندارد. حقيقت عين آرامش است ، عين اميد. پس تو در قيد مجازي ، چيزي که وجود ندارد و تو اسمش را گذاشته اي من ، ولي وقتي در حال هستي و جاري مي شوي تنها کاري که مي کني بودن است. و بودن خاصيت حقيقت است. من از حقيقت در عجبم ولي اين حقيقت نيست که عجيب است. عجب در ذات من است. شگرف نيست که من چيستم که نيستم.
هبل ، بشريت رشد کرد و بزرگ شد و تو ديگر برايش کوچک بودي ، تا بويي که در ذهن بشر لق مي زد و روزگار خدايي ديگر به بشر هديه داد و سالها بود که خداي من همچو تو ويژگي داشت ، خداي من همچو من که دست دارم قدرت داشت ، و همچنان که من اراده دارم ويژگي هاي زيادي داشت. و هرگز واحد نبود ، اگر هم بود وحدانيت ويژگي اش بود. خداي من بود با تمام صفاتش. هرگز فرصت نکرد خدا باشد او فقط يک سري صفات بود. و من به سوي کثرت مي دويدم. چون سگان به اميد صفاتش او را بنده بودم. از بيم جهنمش و اميد بهشتش. يا بيم به بهشت نرفتن يا اميد از جهنم گريختن. من در يک تبادل و معامله زندگي بودم. درباره چيزي که صاحبش نبودم.
خداي من از من کوتاه قدتر بودم. او هم قد يکي از اعضاء وجودم بود. هم قد انديشه ام. و از داشتن چنين خدايي به خود مي باليدم. چرا که فکر مي کردم آدم خيلي خوبي هستم که چنين خدايي دارم غافل از اينکه نه آدمي وجود دارد نه بُتي.
ما هميشه احساس خطر کرده ايم و براي پناه دادن به خودمان دِژي از انديشه بنا کرده ايم تا ما را در خود حفظ کند. حال آنکه تنها بخش آسيب پذير ما همين انديشه است. دژي که جز وَبال چيز ديگري نيست. خطرات از جنس ذات ما نيستند ، از جنس انديشه اند و تنها با آن برخورد مي کنند . اگر اين دژ را بنا نمي کرديم خطرات از ما مي گذشتند.
و اين گونه من دست ذهن خود را از هر خداي مجازي شستم. بشر روي زمين زندگي مي کرد و هَر از چند گاهي جنگي روي زمين در مي گرفت. هر يک از طرفين عاجزانه و از صميم قلب از درگاه خداي خود براي ظفر در جنگ ياري مي طلبيد. و خداي من هيچ دخالتي در جنگهاي بشري نکرد. خداي من از آن بالا لبخندی از سر دلسوزی برای بندگانش به لب داشت و به حماقتشان می خنديد ، که بعد ها از آن بالا هم به زير کشيده شد . او را پله ای ديگر در پلکان هبلی راه حقيقتم کردم . خداي من اين يا آن نيست بلکه خدا است . «جنگ مشق بشريت است» و کمک بشر در راه رسيدن به حقيقت همين جنگ است نه پيروزي در آن.
ما برگهاي زرد و زيباي پاييزي را به زور رنگ سبز مي زنيم، و تو اي انسان چون گمان بردي که خدايي داري که او را شناخته اي کافر شده اي چرا که خداي تو در ذهن تو جاي گرفته است و حال آنکه حقيقت در چيزي نمي گنجد.
هبلها گفته بودند: به من نيانديشيد چون کافر مي شويد. اين تابو ها شکستند و بشر هيچگاه از شکستن بت ضرر نکرد ، روزگار خدايي بزرگتر به بشر هديه داد هر بار که بتي شکست. ابراهيم يک شورشي بود و به همين صفت به او عشق مي ورزم.
بشر هيچگاه شمشير نکشيد مگر براي دفاع از چيزي که قوي تر از خود بشر بود. واي چه بازي کودکانه اي. آنها که مزدور بودند براي اربابان خود جنگيدند و آنها که مومن بودند براي خداي خود که مي انديشيدند از آنها قوي تر است، خداي انديشيدني هيچ نيست. آنها هم که براي وطن جنگيدند اجتماعشان را قوي مي دانستند. قضاوت کن آيا احمقانه نيست براي دفاع از قوي تر از خود بجنگي؟ در اين ميان تنها عده کمي براي حقيقت جنگيدند نه براي حقيقت ، براي رسيدن به آن.
انديشه به ما اجازه نداد از وزوز مگسي لذت ببريم هر چند زيبا باشد چون با قالبها و قانونها جور در نمي آمد. اين همان حصار تجربه بود و بشر درمانده شد. چون خدا را نيابي خود را خدا يابي و چون خود را جويي خدا را نيابي.
خداي من محترم تر از آنست که خالق باشد. خداي من قبلاٌ بچه بود هم سن يک قانون ، خداي من خوب نبود فقط آن چيزي بود که من فکر مي کردم خوبست . تخيلي از مجموعه خواهشهايم بود. دواي اين همه درد مجازي مزه حقيقت است.
بشر هر روز مي مرد ، بشر بود در حريق عشق خسي يا غريق چشم کسي. گمان مي برم که هبل مخفف دو کلمه هوبل است. هو به معني او يعني همان خداست و بل يعني بلکه ، که شرطي دارد اين خدا بودن. او همان خداست بل به اندازه وسعت ذهن تو. و خدايي که بگنجد خدا نيست.
و من به انتظار حقيقت همچنان خموشي مي ورزم.

قفس را به پرواز در خواهم آورد

شعر من اينجاست ، جاری در نفسم
نه در خشت خشت کلام که روی هم چيده باشم
من نه به دنبال نامم
ولی خويش را در تعقيب نامها می بينم
مالم را ببريد ، عمرم را و آبرويم را ، ولی خدايم را به دست هيچ کس نمی سپارم حتی اگر قديس باشد . حتی اگر دانا باشد . و اجازه نخواهم داد هيچ کس ديگری آن را برايم تعريف کند . زيرا که خودم تصميم ندارم به توهين تعريف ساحتش را بيالايم . از دريا به ظرف خويش قناعت نخواهم کرد . شايد به جای قناعت به ظرف ، اعتماد کنم به بيکران دريا و بسپارم قديس و دانا و جان را به او .
از خود بيرون می شوم و همه وجودم پشت سر گذارده می شود به جستجوی او و فقط چشم می ماند از کل وجودم . کل وجودم چشم می شود تا او را جستجو کنم . در اين آخرين اشتباه ندای او مرا بيدار می کند که چشم را نيز ببند که منم بينا . منم که نور يکتای روشنگرم .
تو که چشمت را تنگ می کنی تا خدا را باريک بينانه‌تر کشف کنی ! خدا از چشم تنگ نظرت باريک خواهد گذشت . من خدا را آنجا جستجو می کنم که دامنش آلوده شدنی نيست .
__________________________________________________

Monday, December 12, 2005

پوزش

با سلام به همه دوستانی که مرا شرمنده نموده اند.
مدتی که سرم به شدت شلوغه
از یک طرف حمعه امتحان نظام مهندسی دارم وهیچی نخوندم!!
از طرف دیگه در محل کارم فشار کاری زیادی روی بچه ها میارتند حتی برای 3 دقیقه خروج زودتر از موعد ایراد میگیرند.
خلاصه از خیلی ها شرمنده هستم.
شما هم اگه برای اولین بار این صفحه رو باز می کنید یگم که ممنونم از اینکه وقت گذاشتین و این نوشته رو خوندین .
یه مسئله ای تو ذهنمه اینکه بالاخره من و شما چقدر تو زندگیمون باید موفق باشیم ؟ا
یه سری به اینجا بزنید خیلی جالبه
موفق باشد

Monday, November 21, 2005

مثل من



سلام و درود بر شما.
قبل از اينكه قصد نوشتن اين متن رو داشته باشم ميان وبلاگ ها مي چرخيدم تا اينكه رسيدم به "
هزارو یک روزنه" خوندم از اول تا آخرشو و لذت بردم .از اينكه هنوز اين حس درونم وجود داره كه بايد بيشتر بدونم و بيشتر بخونم و فكر كنم از قسمت هاي خيلي جالب كه برام اموزنده است :

برگ تنها
من که تسبيح نبودم،تو مرا چرخاندي
مشت بر مهره تنهايي من پيچاندي
مهر دستان تو دنبال دعايي ميگشت
بارها دور زدي ذهن مرا گردانديذ
که رها گفتي و بر گفته خود خنديدي
از همين نغمه تاريک مرا ترساندي
بر لبت نام خدا بود-خدا شاهد ماست
بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندي
دست ويرانگر تو عادت چرخيدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ايمان خواندي
قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود
تو ولي گشتي و اين گمشده را لرزاندي
جمع کن:رشته ايمان دلم پاره شدست
منکه تسبيح نبودم،تو مرا چرخاندی
نغمه رضايي

بسيار عالي بود.
كسي به اشعار ديگر ايشون دسترسي داره يادداشت بده.ممنونم.
و:
"ولی من در کل همیشه اون جاهایی که خطای خودم زیاده رو، تووبلاگ نمی نویسم.چون اطرافیانم که منو با همه ضعف ها و توانایی هام می شناسند بهتر از آدمهای مجازی می تونند قضاوتم کنند و مشورت یا دلداری بهم بدهند، ترجیح میدم این جورمواقع چیزی ننویسم، چون جنبه شو توی یکعده نمی بینم.فرهاد من واقعا اینجا خود خودم، با همه ی اشتباهاتی که یه انسان می تونه انجام بده، ولی وقتی بقیه به اندازه تو نمی نویسند، اونوقت اگر مدام بنویسی، این تویی که آدم ضعیف و مشکل داری به نظر میای."
نكتهء خيلي مهمي رو ايشون گفتن:" ، اونوقت اگر مدام بنویسی، این تویی که آدم ضعیف و مشکل داری به نظر میای."
من ميگم اگه مدام بگي ،اگه مداوم يه كارو در حالت كلي انجام بدي اينطور به نظر ميرسه كه شما ادم ضعيف و مشكلي داري.
بگذريم .
فعلا يا حق.
پی نوشت:فونت هارو درست کردم !!!

Saturday, November 19, 2005

تهران


سلام و درود بر شما!!!
ديروز عكس نميدونم چرا ارسال نشد (تازه كارم!!!)
ببخشيد.
امروز اول ميخام بگم تو اين تهران چه خبريه؟؟
من كه الان 3 ساله دور از خانوادم زندگي مي كنم و چيزايي ديدم كه اگه كنار خانواده خودم بودم تو شهر مون هرگز تجربه اي كه الان دارم نداشتم .نزديك 7 ماه من، جوني كه حتي يه روز خارج از اتاقش جايي ديگه نخوابيده بود ،جايي كار كردم كه هر روزش مطمئنا بدور از خاطره و حادثه نبوده.اون جايي كه كار مي كردم اونقدر از نظر طبيعت و حيات وحش زيبا و متنوع بود كه بيشتر مواقع اين حس بهت دست مي داد داري خواب مي بيني الان كه اين جمله هارو مي نويسم با مرور اون مناظر حس خيلي عجيبي بهم دست ميده دوست دارم كه دست تك به تك شمارو مي گرفتم و به ديدن اون مناظر مي بردم.بركه اي با رنگ سبز جادويش به وسعت تقريبي 10 هكتار با ني هاي سبز در يك طرفش و صداي پرندگان كه ميون اين بركه آشيونه داشتن و از همه زيبا تر رقص دست جمعي اين پرندگان تو آسمون و قدم زدن من با دوستم حميد (هنوز تو همون محل كار ميكنه) تك تنها به طوري كه نزديكترين آدمها ازت كيلو متر ها فاصله دارن تمامه تنمو مي لرزونه.نمي دونم آيا تا به حال بچه چوپان هايي ديدين كه حتي فارسي حرف زدن بلد نيستن شمارو كه ببينين فكر كنم 100 نفري نباشين كه ديده باشن .با ديدنه يه غريبه فرار مي كنن .يادمه چند بار بالاي تپه بدون حركت وايسادم تا اواز خوندن و رقص و كشتي گرفتن اونارو ببينم .اونقدر زيبا و طبيعي كه مي تونيد به راحتي اين ابهام كه انسانها از ساير موجودات متفاوتن رو براي هميشه از ذهنتون خارج كنيد .البته گاهي من از بچه چوپان ها چيزهايي ميديدم كه فقط با زندگي در بيابون ميشه اونارو ديد .اومدم در مورد امنيت تو تهران بگم يه مقايسه كردم بين اون زندگي و زندگي تو تهران كه مغزم منفجر شد.....
اونقدر از تهران بد شنيدم كه فكر كنم كه اگه واقعي باشن حتما و حتما هر يك از شما حتي براي يك بار هم شده يا شاهد يك جنايت ،خيانت و .. بودين يا خداي نكرده واقع شدين يا اينكه 100 درصد يكي از اعضاي خانوادتون درگيرش بودن.اگه اينجور نبوده حتما با اعضاي خانوادتون صميمتر بشين كه بدون شك از اونا فاصله گرفتين و به شما در اين مورد چيزي نگفتن...
زندگي تو خراب شده اي مثل تهران چندتا حسن بزرگ داره ولي اگه شما خانواده منسجم و هماهنگي نداشته باشين بهتر دنبال يه راه حل باشين.
چند جمله كه جالب و تقريبا واقعي به نظر مي رسن ديدم گفتم بگم شايد به درد كسي بخوره:
حقايقي تلخ در مورد مردان
1- مردان خوب، زشت هستند.
2- مردان خوش قيافه، خوب نيستند.
3- مردان خوب و خوش قيافه به جنس موافق تمايل دارند.
4- مردان خوب، خوش قيافه و علاقمند به جنس مخالف، متاهل هستند.
5- مرداني كه آنچنان خوش قيافه نيستند، ولي خوبند، پولدار نيستند.
6- مـرداني كه آنچنان خوش قيافه نيستند، ولي پولدار و خوبند، تصور مي كنـنـد مـا بـه دنبال مال آنها هستيم.
7- مردان خوش قيافه و بي پول، بدنبال پول ما هستند.
8- مردان خـوش قـيافه، كه آنچنان خوب نيستند و تا حدي به جنس مخالف علاقمندند، تصور نميكنند كه ما به اندازه كافي زيبا هستيم.
9- مرداني كه تصور مي كـنـنـد مـا زيـبـا هستـيم، به جنس مخالف علاقمندند، تا حدي خوش قيافه و پولدار هستند، آدمهايي ترسو و بزدل ميباشند.
10- مرداني كه تا حدي خوش قيافه هستند، تاحـدي خـوب هستند، مقداري پول دارند و سپاسگزار خدا هستند، به جنس مخالف علاقمندند، خجالتي هسـتند، و هرگز اولين قدم را برنمي دارند ( براي آشنايي پيش قدم نمي شوند).
11- مرداني كه هرگز قدم اول را برنميرارند، زماني كه ما پيشقدم مي شـويم، اتوماتيك وار علاقه را در ما از بين ميبرند.